سفر مکه بابایی حسین
عزیزم، دیشب (٢٧/٨/٩٠) بابایی حسین بعد از ٥٠ روز از سفر حج برگشت...
ما از شب قبلش خونه مامانی منیژه خوابیده بودیم، من و مامانی تو رو حموم بردیم.

بعد حموم سریعا خوابت برد ولی تا صبح بی قراری کردی و نمی تونستی راحت بخوابی
. هر نیم ساعت به نیم ساعت از خواب می پریدی و با شیر خوردن می خوابیدی، خلاصه ساعت ٦ صبح بود که دیگه واقعا خسته شده بودم و فکر کردم که شاید گرسنه ای و شیرم سیرت نمیکنه، خلاصه کمی سوپت رو گرم کردم و بهت دادم . کمی اوضاع بهتر شد و خانمی تا ٩ صبح خوابیدن...
فردا بعدازظهرش هم بابایی حسین از سفر مکه اومد و شام رو خونه شون بودیم .
بعد از شام هم ، به سمت خونمون اومدیم و من برای اولین بار کمی سرلاک گندم و شیر بهت دادم و با هم دیگه خوابیدیم ولی باز هم تو تا صبح بی قراری می کردی.
همه می گن بی قراری های شبانه ات به خاطر دندون در آوردنت هست.
![]()
الهی بمیرم که باید درد دندون در آوردنت رو تحمل کنی، ولی می دونم که دختر صبوری هستی و می تونی سختی ها رو تحمل می کنی...



سفر مکه بابایی حسین
